ننوشتم.
.
ننوشتم....
.
تا دو روز پيش كه چلچراغ رو برداشتم و ت�نني ورق زدم....
...يه جاش نوشته بود:
از خدا دلخوري.از آدمها هم.دعا كه مي كني مستجاب نمي شود.ن�رينت هم نمي گيرد.با خدا قهر مي كني.سرت را پايين مي اندازي.پشتت را به زندگي مي كني و مي روي ,مي روي جايي كه او نباشد...
�كر مي كني نگاهت نمي كند...�كر مي كني رهايت كرده.....
....
و من تو اين مدت,طوري شده بودم كه همين �كرا رو مي كردم...و چه اشتباهي........
...
با خوندن اين جمله ها به خودم اومدم....ديدم :نشستم يه گوشه Ùˆ از همه چيز مي نالم..بدون اينكه Ù�كر كنم كه شايد همه اين چيزا يه راه ØÙ„ داشته باشه كه ساده ترينش اينه كه به خودم بيام....بشم همون آدم يه دنده سابق,همون كه تا به نتيجه دلخواهش نمي رسيد ول كن نبود.......
همون كه نهايت گله اش به خدا اين بود كه خوب خدا جون ...اين راه نشد...كمكم كن تا از يه راه ديگه به هد�م برسم.....
......
ØØ§Ù„ا هم شدم همون شهرزاد شيطون Ùˆ لجباز كه البته يه خورده بد اخلاقه Ùˆ شما مي تونين بهم گله كنين
ولي زياد نه...!!!!!!